تبليغاتX
حرف های نگفته قلب من

حرف های نگفته قلب من

حصار قدغن

آبي دريا قدغن

شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهي قدغن

با هم و تنها قدغن

براي عشق تازه

اجازه بي اجازه

پچ‌پچ و نجوا قدغن

رقص سايه‌ها قدغن

كشف بوسه‌ي بي‌هوا

به وقت رويا قدغن

براي خواب تازه

اجازه بي اجازه

در اين غربت خانگي

بگو هر‌چي بايد بگي

غزل بگو به سادگي بگو

زنده باد زندگي بگو

براي شعر تازه

اجازه بي اجازه

از تو نوشتن قدغن

گلايه كردن قدغن

عطر خوش‌زن قدغن

تو قدغن من قدغن

براي روز تازه

اجازه بي اجازه

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 20:29 توسط هدا |


تنها مي‌دانم كه بايد نوشت

كه نوشتن مرا آرام كند

خدايا ديگر نمي‌دام چه درست است!!

نمي‌دانم كه آيا اين هم باز امتحاني است از سويت؟!!

خدايا !! خدايا !!

نمي‌خواهم..........، ديگر نمي‌توانم...........

مي‌دانم كه تنها خود مقصرم...........مي‌دانم

خواهم ايستاد محكم در برابر ناملايمات

اگر خدايا تو را هم نداشتيم، آن وقت چه؟

خدايا، تو اين زمونه همه به فكر خويشتن

ديگر قلب‌ها را نمي‌توان شناخت........

محبت‌ها، عشق‌ها، همه و همه خريدني شدند........

اي كاش

در آن دوران كه عشق‌ها واقعي، محبت‌ها وفادار بودند

                                                  بدنيا آمده بودم

خدايا، تنها مي‌دانم كه تو بر همه چيز آگاهي و تنها دل به همين خوش كرده‌ام نا‌اميدم مكن، رهايم نكن، كه تنها اميدمي دستم گير و ياريم كن

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 17:23 توسط هدا |


عشق من

تو را از بين صدها گل جدا كردم

تو قلبم جشن عشقت رو به پا كردم

براي نقطه‌ي پايان تنهايي

تو تنها اسمي هستي كه صدا كردم

عشق من ، عشق من

بگو از پاكي چشمت، من و لبريز خواستن كن

با دستات حلقه‌اي از گل بساز و گردن من كن

اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده

نوازش كن دستام رو كه خيلي وقت يخ كرده

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 20:34 توسط هدا |


وقتي كه رفتم تازه تو

مي‌فهمي عاشقي چيه

مي‌شناسي عشق و بعد من

مي‌فهمي عاشقت كيه

عاقبت از غصه تو

نقش تو قصه‌ها ميشم

ميرم و پيدام نميشه تنها مثه خدا ميشم

وقتي كه من عاشق شدم با همه بود و نبود

تو خواب و تو بيداري‌هام

نقش دو تا چشم تو بود

من همه‌جا كنار تو سايه به سايه تو

آينه‌اي كه دم به دم با تو نشسته رو به رو

تو جونمي تو عشقمي قشنگترين بهانه‌اي

براي زنده بودنم تو بهترين نشونه‌اي

تو بهترين دليل براي بودنم شدي

نبودي از تنم جدا كه پاره تنم شدي

 

                               

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 18:55 توسط هدا |


 

 

 

 

وقتي به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند .

گفتم: تو كيستي؟؟؟

گفت: غم

خيال كردم كه غم عروسكي است كه ميتوان با آن بازي كرد و حال كه فكر مي‌كنم مي‌بينم خود عروسكي هستم.

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 9:23 توسط هدا |


اگر تو خواستي قبل از من بميري

بهم بگو كه ميخواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه

اگر ميخواي صد سال زندگي كني

من ميخوام يه روز كمتر از صد سال زندگي كنم

چون من هرگز نمي‌تونم بدون تو زنده باشم

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي كه از دستش بديم نمي‌دونيم

يك دوست واقعي اوني هستش

                            كه

وقتي مياد كه تموم دنيا از پيشت رفتن

جلوي من قدم بر‌ ندار

شايد نتونم دنبالت بيام

پشت سرم راه نرو

شايد نتونم رهرو خوبي باشم

كنارم راه بيا و دوستم باش

دوستان روش خدا براي محافظت از ما هستن

من به تو تكيه مي‌كنم و تو به من

و انوقت همه چيزمون مرتبه

اگر تمام دوستانم بخوان از يه پل رد بشن

من با اونا عبور نخواهم كرد

بلكه اون طرف پل خواهم بود براي كمك به اونا

هر كس چيزايي رو كه شما مي‌گين مي‌شنوه

ولي دوستان به حرفاي شما گوش ميدن

اما بهترين دوستان

حرفايي رو كه شما هرگز نمي‌گين مي‌شنون

پدرم هميشه بهم ميگه موقع مردن

اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي

اونوقت هست كه زندگي بزرگي داشتي

يك دوست واقعي رو دو دستي بچسب

به دوست، فردي هست كه آهنگ قلبت رو مي‌دونه

و مي‌تونه وقتي تو كلمات رو فراموش مي‌كني

اونا رو واسه‌ات بخونه   

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 9:9 توسط هدا |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتظار

تقديم به عاشقان حقيقي

براي پرواز از صبح به شب بايد با اشك از غروب رد شد.

انتظار... انتظار... و باز هم انتظار... واژه غريبي است.

آه... آه... خدايا اين انتظار چيست؟

پروانه عاشقي كه از شمع دور است غمخواري جز گل ندارد.

سكوت سدي است در برابر سيلاب اشك

گرد‌باد عشق خانه دل را درهم مي‌شكند.

آيا تكه نوري پيدا مي‌شود تا دل تاريكم را روشن كند؟

خنده من همچون قايقي است كه بر غرق شدن سايه خود‌مي‌گريد.

ماه بدون ستاره همچون خورشيد بدون غروب است.

رنگين‌كمان باران اشك را تنها عاشق معشوق مي‌بيند

سرانجام شمع بي پروانه خاموشي است.

كوه عمري با سايه‌اش در آب صحبت مي‌كند اما آدمي چه؟

عاشق به فكر هيچ نيست جز معشوق

اگر نگاه نبود اين قصه عشق تمامي داشت

 

 عید فطر رو به تمام دوستان عزیزم تبریک می گم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 19:29 توسط هدا |


عشق و دوستي

تفاوت عاشق بودن و كسي را دوست داشتن

هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان‌زده خواهيد شد. اما هنگاميكه كسي را مي‌بينيد كه آنرا دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي‌كنيد. هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگاميكه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا(زمستان زيبا) است. وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي‌كنيد خجالت مي‌كشيد وليكن هنگاميكه به كسي كه دوستش داريد مي‌نگريد لبخند خواهيد زد. وقتي در كنار معشوقه خود هستيد نمي‌توانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا داريد در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد. خجالت مي‌كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي‌كنيد اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت‌تر بوده توانايي ابراز وجود خواهيد داشت شما نمي‌توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد اما مي‌توانيد مدتها به چشمان فردي كه دوستش داريد در حاليكه لبخندي بر لب داريد نگاه كنيد وقتي معشوقه شما گريه مي‌كند شما هم نيز گريه خواهيد كرد اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او  ‌مي‌كنيد احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه است. اما در درك دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايي است.(از طريق ابراز علاقه به صورت كلامي)

شما مي‌توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد. اما هرگز نمي‌توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد. چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد عشق همچنان قطره‌اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 1:11 توسط هدا |


 

من راز نگاهت را

ار آينه پرسيدم

چشمان نجيبت را

از دور پرستيدم

باران شدم و چون اشك

بر عشق تو باريدم

من شمع وجودم را

به مهر تو بخشيدم

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:46 توسط هدا |


من در رويا مي‌بينم

كه تو مرا دوست داري

همان گونه كه من تو را دوست دارم

اما رويا تنها چيزي است كه من دارم

اگر به حقيقت بپيوندد

بايد خيلي خوش‌شانس باشم

خوش‌شانس، خوش‌شانس

          خوش‌شانس

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:43 توسط هدا |


تقديم به تمام آنها‌‌ئيكه دوستشان داريم

راز خوشبختي

خوشبختي: صعود از قلة زندگي است نه پائين آمدن از آن

خوشبختي: گشودن قلب خود به ديگران است

خوشبختي: همچون بركة عميق آرامش است

ديگران را دوست داشته باش

              چون

               كسي كه دوست مي‌دارد خوشبخت است

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:41 توسط هدا |


          

             به نام او كه غروب را آغوش‌گاه خورشيد و آسمان قرار داد و مگر روزي مثل ستارگان گمنام گمشده

             آن لحظه‌هاي مخملين صميميت باز مي‌گردند

             آن لحظه‌هايي كه من پاشاندم در كوچه‌هاي خيس و باراني اندوه‌هاي نا‌ملموست و يگانگي دورنا پيداست

             من ناله‌هاي دردسر نخواهم كرد

             من پناهگاه سوگ التماس نخواهم شد

             من هستي‌ام را به آنكه ميان جفت چشمان مي‌زويد خواهم بخشيد

             من كه تنها يك جاده مي‌شناختم من تنها يك انديشه را شناسا بودم

             من آرزو و رويايم را فداي آنكه جفت دستانم گمش كردند خواهم كرد

             من با بردباري چون نسيم اشتياقي بر‌جا خواهم ماند

             نسيمي كه از ميان بادها و تب‌ها گذر كردم

             آن نفس هنوز سر‌شار از ستارگان گمنام به كدام سو مي‌روند

             چرا فضا بي‌پايان است

              و اينك جاده‌هاي بي‌شماري را مي‌شناسم

 

 

 

 

                 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:25 توسط هدا |


                                                                                                                                                                                        

اوج زيبايي

چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا كردم

دلم را با جنون بي‌كسي‌ها آشنا كردم

نفهميدم چه رنگي دارد اين شبهاي شيدايي

كه قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا كردم

چه حسي بود در قلبم شبيه كوچه برفي

به راه كوچه برفي ترا از خودم جدا كردم

نفهميدم كه مي‌ميرم نباشي، مثل پروانه‌ها

تو را من در ته اين كوچه برفي رها كردم

چه شبها تا سحر با قاصدك در خلوتي بي‌رنگ

نشستم مو به مويي خاطراتت را سوا كردم

به پاي قاصدك بستم صبوري را شبيه گل

نوشتم روي گل برگش كه من بي‌توچه‌ها كردم

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:21 توسط هدا |


 

       يك بار خواب ديدن تو

      به تمام عمر مي‌ارزه

      پس نگو كه روياي دور از دسترس خوش نيست

             قبول ندارم

      گر‌چه به ظاهر جسم خسته است

     ولي دل درياست

     تاب و توانش بيش از اينهاست

          دوستت دارم

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:19 توسط هدا |


        مي‌خواستم برايت هديه‌اي بفرستم

       گل گفت: مرا بفرست كه مظهر زيبايي هستم

        برگ گفت: مرا بفرست كه مظهر ايستادگي هستم

        بيد گفت:  مرا بفرست كه مظهر ادبم و هميشه سر به زير دارم

        به فكر فرو رفتم و سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم كه بهترين چيز در زندگيم است

                                                                                                                                   آنرا به تو هديه مي‌كنم

تصویر عاشقانه

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 19:14 توسط هدا |


 

 

چرا گرفته دلت مثل اينكه تنهايي

                       چقدر هم تنها

                       خيال مي‌كنم

  دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستي

                      دچار يعني عاشق

           و فكر كن كه چه تنهاست

                 اگر كه ماهي كوچك،    

                               دچار آبي درياي بي‌كران باشد...

من همون جزيره بودم

خاكي و صميمي و گرم

واسه عشق بازي موجا

 قامتم يه بستر نرم 

يه عزيز دردونه بودم

پيش چشم خيس موجا

يه نگين سبز خالص

روي انگشتر دريا

تا كه يك  روز تو رسيدي 

توي قلبم پا‌گذاشتي

غصه‌هاي عاشقي رو       تو وجودم جاگذاشتي

زير رگبار نگاهت

دلم انگار زيرورو شد

براي داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس كشيدي انگار

نفسم بريد تو سينه

ابرو بادو دريا گفتن

حس عاشقي همينه

دريا آبي است و بزرگ                         بزرگتر از تمام غم‌هاي دنيا

   پس فكر كن خالق اين همه بزرگي چقدر بزرگ تر است

اومدي تو سرنوشتم          بي بهونه پا گذاشتي                  

اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي

رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا

من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم

  نه گلي هست نه درختي

لحظه‌هاي بي تو بودن مي‌گذره  اما به سختي

دل تنها و غريبم          داره اين گوشه مي‌ميره

ولي حتي وقت مردن         باز سراغتو مي‌گيره

مي‌رسه كه ديگه

  قعر دريا ميشه خونم

        اما تو درياي عشقت

       باز يه گوشه‌اي مي‌مونم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 22:35 توسط هدا |


دوستت دارم

اين جمله را بارها تكرار كرده‌ام

در سكوت و تنهايي شب

ياد او كه به سراغم مي‌آيد

چنان لرزشي بر پيكر بي‌جانم مي‌اندازد

و دردي وجودم را فرا مي‌گيرد

كه گويي تمامي ندارد

قلبم چون تكه سنگي سخت و سنگين

سينه‌ام را مي‌فشارد

و دمي باز نخواهد گذشت

و من آرزوي او را در سر مي‌پرورانم

با همين افكار به خواب مي‌روم

و در خواب مي‌بينمش

باز هم قصه هميشگي پروانه و عشق

هنوز هم به او مي‌انديشم و به او مي‌بالم

و چنان تسخيرم كرده كه گويي هيچگاه نبوده‌ام

و پيش از او هرگز نه زيسته‌ام

همچنان با خود تكرار مي‌كنم و پرسش

پرسشي كه جوابي براي آن نمي‌يابم

سپس دچار ترس و اندوه مي‌شوم

ترسي كه با من مي‌ماند...

و اندوهي كه رهايم نمي‌كند

اگر كمي دقت كني مي‌بيني كه

در چشمانم هويداست

خواهش چشمانم براي زيبايي موژگانش

نوازش دستانش و گرمي لبانش هميشگي است.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 22:4 توسط هدا |


من، تو، آينه

منم تنهاترين تنهاي دنيا

تويي زيباترين زيباي دنيا

منم مثل اميد يك قناري

قراري بر دل هر بي‌قراري

منم يلداي بي‌پايان عاشق

تو بودي مرهم زخم شقايق

تويي ساكت‌تر از پژواك شبنم

به روي برگ گل‌ها خواب، نم‌نم

منم آن لهجه لبريز از درد

نگاه تو نبوده هرگزم سرد

تويي لالايي خواب خوش‌آواز

نگاهم را ببين در شوق پرواز

منم آن دختر لبريز از مهر

كه جادوي نگاهت كرده‌اش سحر

نگاهت را پرستم اي نگارم

فداي تا‌ر‌مويت هر‌چه دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 2:19 توسط هدا |


با تو الفباي عشق را آموختم

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و كلبه عشقمان باليدم

تو همه گمشده‌ام شدي

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 17:39 توسط هدا |


انتهاي عشق

 

باز هم امشب زير لب صدايت مي‌كنم

 

اشك مي‌ريزم، دو چشمم را فدايت مي‌كنم

 

در نگاه خسته‌ات، دنبال حرفي تازه‌ام

 

هر چه مي‌خواهي بگو، من هم دعايت مي‌كنم

 

خسته‌اي، طاقت نداري، مي‌روي آخر سفر

 

طاقت اشكت ندارم، پس رهايت مي‌كنم

 

رفته‌اي، من مانده‌ام در انتهاي عشق تو

 

رفته‌ام قربان عكست، جان به پايت مي‌كنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 23:36 توسط هدا |


مي‌خوام تو رو قسم بدم

به جون هر‌چي عاشقه

به جون هر‌چي قلب صاف

رنگ گل شقايقه

يه وقتي كه من نبودم

بي‌خبر از اينجا نري

بدون يه خداحافظي

پر نزني تنها نري

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 23:5 توسط هدا |


از غرش آسمان به وحشت مي‌افتم و از خواب مي‌پرم بلند مي‌شوم و از پشت شيشه‌ها كه مه آنها را پوشانده است به جاده‌ها و كوچه‌ها نگاه مي‌كنم كه چطور باران آنها را شسته است. امشب آسمان دلش گرفت و ابرهاي سياه باريدند كنار پنجره روي طاقچه نشستم و قطره‌اي باران سرد روي گونه‌هايم خانه مي‌كند شرشر باران مرا آرام و آرامتر مي‌كند چه زيباست صداي باريدن باران روي جاده‌هاي عشق و محبت چه سراسيمه خودم را به خيابان مي‌رسانم وقتي داشتم به راه خود ادامه مي‌دادم. قاصدكي روي گل ياس نشست و زيبايي‌اش را دو چندان كرد اين قاصدك نشانه‌اي از كسي است كه سالها و سالها انتظارش را مي‌كشيدم آهنگ پرواز به سوي آسمان را مي‌سرايم ولي خسته و نگران محو تماشا مي‌شوم چه‌قدر دوست داشتم گمشده من روي اين قاصدك مي‌نشست و به طرف من مي‌آمد دل من هم مانند آهو آرام است ولي فقط امشب چون فقط امشب آسمان جشن غم و ناراحتي گرفته و ترانه بي‌كسي و ناراحتي مرا سر مي‌دهد زندگي‌ام بوي ياس مي‌دهد بوي عطر ياس و مريم در اتاقم مي‌پيچد بر شاخه درخت بهار نارنج قناري نشسته دلش هواي مهاجرت كرد اما مهاجرت در اين شب خيلي احمقانه‌ست كاش مي‌توانستم سوار بر اسب آرزوها شوم و به سوي گمشده‌ام در آسمانها بروم كاش مي‌توانستم ستاره‌ها را در آسمان ببينم و آنها را تك‌تك بشمارم ولي حيف كه امشب هيچ ستاره‌اي در آسمان نيست باد مي‌وزد و باران هم همراه او پايين مي‌آيد برگهاي خشكيده پاييزي از درخت مي‌ريزند و باد آنها را در آغوش مي‌گيرد چگونه زندگي مي‌كنم به چه مي‌انديشم به كه مي‌انديشم؟ جوابم را در شاخ و برگهاي درخت بهار نارنج جستجو مي‌كنم نيايش با خورشيد را دوست دارم كاش مي‌توانستم بر تو اي گمشده من از پشت ابرهاي سياه بتابم و شب سياه تو را به روز روشني تبديل كنم زندگي من با دستان تو بوي مهرباني مي‌دهد در اين شب راز آسمان را كشف مي‌كنم نيايشم را با خورشيد در روياهايم ادامه مي‌دهم شيشه‌ها لخت صدا مي‌دهند و مرا به وحشت مي‌اندازند با صداي ‌ترنم باران و با يك شعر ناب به خوابي از جنس بلور فرو مي‌روم كه با صداي پاي تو و صداي نم‌نم باران اين بلور شكسته مي‌شود در رويايم تو را مي‌بينم كه سوار بر اسبي از جاده‌هاي رويا مي‌آيي و دستهاي مرا عاشقانه به بالا مي‌بري و مرا سوار بر اسبي مي‌كني كه از روياهايم آمده است تو را مي‌پرستم اي ستايشگر من.

بار ديگر روزهاي بهاري را به ياد بياور و رنگ مهرباني را در سر‌تا‌سر زندگي‌ام بيفشان. هميشه با ياد تو و با خاطرات تو زندگي مي‌كنم و سرود زيبايي تو را مي‌سرايم. ديشب به يادت خيلي اشك ريختم چرا پيامي نمي‌فرستي تا خيالم را با آن شستشو دهم.

 

 

 

 

                               

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 23:56 توسط هدا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

لحظه‌هاست كه آدمي را هيچ و پوچ مي‌كند، لحظه‌هاست كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي‌كند، لحظه‌هاست كه عمر ما را به پايان مي‌رسانند و لحظه‌هاست كه انسان را فريب مي‌دهند، بيايد از پس لحظه‌ها بگريزيم به اميد لحظه بعدي زندگي نكنيم اينگونه بينديشيم كه انگار لحظة بعدي پس راه ما نيست و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظة بعدي...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

فقط ديونه‌ها
حرف هاي نگفته قلب تنهاي من (فاطمه)
نوشته هاي تنهايي
چپ دست‌ها
عشق من (نليسا)
فاطمه دوستت دارم
آهه دل
دلم برات تنگ نميشه
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني‌ست
عشق ممنوع (هدي)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin